سه شنبه, 16 شهریور 1389

news blog logo
news menu leftnews menu right
top news photography درباره گلزار شهدای حضرت رسول اکرم (ص) شهر ادیمی

گلزار شهدای حضرت رسول اکرم (ص) شهر ادیمی در ده کیلومتری شهرستان زابل واقع و سومین گلزار شهدای استان به لحاظ تعداد شهدای آرمیده در آن می باشد. در طول سه سال گذشته مرکز فرهنگی، ساماندهی قبور تک مزاری، جایگاه برگزاری مراسمات، غسالخانه، بلوار ورودی، سرویس های بهداشتی، آسفالت جاده ورودی، پایگاه مقاومت بسیج، موزه روباز، حسینیه و برجهای نوری در این گلزار شهدا به بهره برداری رسیده و مسجد، پارک شهدا، جاده کشی اطراف گلزار و ... ان شاء الله در آینده به همت هیئت امنا گلزار، خيرين، اهالي محترم منطقه و مساعدت مسئولان نظام مقدس جمهوری اسلامی به بهره برداری خواهند رسید ادامه مطلب...

تصویر ویژه

چهارمین یاواره

صفحه اصلی اخبار زندگینامه شهدای فاجعه ترویستی تاسوکی 2
زندگینامه شهدای فاجعه ترویستی تاسوکی 2 مشاهده در قالب پی دی اف چاپ فرستادن به ایمیل
نوشته شده توسط Administrator   
شنبه ، 22 اسفند 1388 ، 04:12

شهيد مهدي نجفي  

 

مهدي به امام غريبش اقتدا كرد و غريبانه رفت. از دريا آمد، به دريا پيوست و امواج ياد و خاطره اش را به رخسار تشنگان فيض حضرت او پاشاند. مهدي در اولين روز خرداد 1347 در مشهد الرضا و در خانواده اي پايبند، مذهب و معطر به عطر ولايت چشم به روي گلدسته هاي حرم مولايش حضرت امام رضا (ع) گشود. از سقا خانه محبت آن حرم آب زندگاني جاويد نوشيد و از كبوتران بهشتي اش نغمه سرايي و الفباي ارادت آموخت. او تحصيلات ابتدايي را در دبستان بهادر مشهد گذراند و تابستان ها را به كار يادگيري و تعمير برق اتومبيل مشغول شد. مهدي، زاده كار بود و چون همه فرزندان مصمم اين سرزمين مينوي فرزند تلاش خصال خويش. به همين سبب شانزده ساله بود كه ترك حرم و گلدسته يار و ديار كرد و به زاهدان عزيمت نمود تا در كنار برادر به كار خودرو اشتغال ورزد. 

 

 

در مشهد با روحيه اعتقادي كه داشت زمينه را براي كار فرهنگي مناسب ديد و به امر به معروف و نهي از منكر پرداخت اما گويي اراده خداوندي بر آن بود تا مهدي را در دياري ديگر به سوي خويش فراخواند. پس او را در راه انجام كاري به سوي زابل كشاند. او در بازگشت از زابل در شهادتگاه تاسوكي از دور چشم، به
گلدسته هاي اما
م غريبش دوخت و در شامگاه خونين 25 اسفند شاهد شهادت را در آغوش گرفت. 

 

شهيد مهدي نوري 

 

مهدي 30 شهريور 1363 چشم به جهان گشود. مهدي در خانواده اي مذهبي و مؤمن به انقلاب و عاشق عاشورا در دار الولايه سيستان، آئينه چشم ها را منظرگاه اقيانوس جاري زندگي كرد. پدرش، از خادمين ابا عبدالله الحسين(ع) و اصحاب عاشورا به شمار مي رفت و كوله بار عشق وي به ائمه اطهار پر از زاد راه خير و بركت براي مردم و كانون گرم خانواده اش بود. به همين نيت نيز نام مولود را مهدي گذارد تا در پرتو اين نام آسماني بنشيند و فرزند را با لالايي تقوا و عفاف و آرزوهاي پدرانه بپروراند. از اين رو مهدي نوجواني اش را به
آموزه هاي ديني و فرهنگ اسلامي و عضويت بسيج در مدرسه راهنمايي شهيد مطهري و دبيرستان شهيد حسيني طباطبايي زابل گذراند. مهدي، نشاط و طراوت جواني را با سيماي زيبا و سيرت زيباتر در آميخته داشت و عشق به اهل بيت و شهيدان كربلا را همچون خون در رگ هاي عقيده و ايمان مي پروراند.

آن گاه كه پرچم السلام عليك يا ثارالله بر گلدسته هاي مساجد شهر و حسينيه ها به اهزاز در مي آمد و پيام فرا رسيدن ماه محرم را به گوش جان عاشورائيان زمزمه مي كرد، مهدي با همه معرفت قلبي اش پيراهن سياه به تن مي كرد و در دسته هاي سينه زني و هيأت هاي عاشورايي به عزاداري مي پرداخت و كمر به خدمت عاشورائيان مي بست. 

 

نوا و نگاه و خنده و نشاط و ادب مهدي بوي محبت مي داد و روح مهرباني و الفت را در فضاي كوچه و بازار و فروشگاه جواهري اش مي پراكند. به سبب ويژگي ها زبانزد خانواده و دوستانش بود. سرانجام شامگاهي به سرخي شامگاه كربلا و در ايام  اربعين امام و مرادش آقا ابا عبدالله الحسن(ع) و در حالي كه انگشتري نامزدي اش را به انگشت آروز داشت و مرادش را به شوق ازدواج در هفته اي ديگر چراغان كرده بود غريبانه و مظلومانه در جاده زابل – زاهدان به خيل كاروان شهيدان خداجو پيوست و در حسرت حنابندان دامادي اش از خون رخسار، حناي دامادي به دست و پا بست و در حجله گاه ابديت آرميد. 

 

شهيد غلامرضا سرگلزايي نظام  

 

غلامرضا تقريباً هم زمان با پيروزي انقلاب در خانواده اي مؤمن و متعهد و محب اهل بيت در زاهدان ديده به جهان گشود و پا به پاي انقلاب باليد. علاقه فراوان خانواده به حضرت ثامن الحجج علي ابن موسي الرضا(ع) موجب شد تا نام نوزاد را غلامرضا بگذارند. غلامرضا دوران ابتدايي و راهنمايي را با نمرات عالي به پايان رساند. به ورزش علاقمند بود و در رشته هاي مختلف ورزشي به ويژه فوتبال و كشتي فعاليت مي كرد تا جايي كه در رشته كشتي صاحب عنوان شد و در مسابقات منطقه اي و استاني چندين مدال نقره و برنز به گردن آويخت. او پس از اتمام دوران متوسط در كنكور سراسري دانشگاهها شركت نمود. ذوق، علاقه و استعداد خدادادي او موجب شد در رشته ‹‹اقتصاد صنعتي›› دانشگاه سيستان و بلوچستان در دانشكده اقتصاد و مديريت پذيرفته شود و دوران تحصيل را با موفقيت به پايان رساند. خدمت سربازي را در فرمانداري زاهدان سپري نمود و پس از آن به مدت يك سال در بنياد مسكن شهرستان زاهدان مشغول به خدمت شد تا اين كه سرانجام به استخدام سازمان برنامه و بودجه استان درآمد. 

 

غلامرضا كه با تربيت علوي قد كشيد، سرانجام در فاجعه اسف بار بيست و پنجم اسفند سال 1384 تاسوكي به دست اشرار مسلح و ايادي استكبار در سماع عارفانه خون و جنون شاهد شهادت را در آغوش كشيد و خون گلفامش را نثار درخت انقلاب كرد و در جوار خيل شهيدان سرخ پوش ميهن آرام گرفت.  شهيد توجه خاصي به يتيمان و محرومين محدود كريم آباد زاهدان داشت. از جمله اخيراً يك ماه حقوقش را نذز كرده بود كه در اين راه خرج كند و هر پنجشنبه به دستگيري و كمك ايتام و محرومان مي شتافت. در هفته اي كه در مأموريت تهران بود به مادرش زنگ زده و گفته بود "شما هم اين كار را بكنيد" عجيب است سرانجام خود غلامرضا نيز در يك غروب پنج شنبه جام گواراي شهادت را سر كشيد. 

 

شهيد منوچهر حيدري 

 

نگاهش تا فراسوي گسترده بود. پاك بود، زلال و آسماني. از آن رو كه با افق هاي باز و جنگل و كوهپايه نسبت داشت و فرزند روستاي حسن آباد كردستان بود. نام روستا در همه جا با مكتب و ايمان و تقوا توأمان است و منوچهر دست پرورده تنعم روحاني آن. او در يكم شهريور ماه 1357 در چنان فضايي ديده به روي سبزينگي و كوه و آفتاب گشود و در دامان پر مهر آن روستا باليدن گرفت. در هفت سالگي در دبستان حسن آباد شيوه نوشتن آموخت و سپس به روستاي برخوردار رفت و تا سال دوم راهنمايي با جمعي از همكلاسي هاي خود مسافرت طولاني راه دو روستا را با شوق و آرزومندي مي پيمود و سرماي استخوان سوز زمستان را به جان مي خريد تا عطش دانستن را در چشمه زلال دانايي سيراب سازد. اما بنيه ضعيف مالي و عدم تأمين كيف و كفش و كتاب مدرسه وي را مجبور به ترك تحصيل و مدد رساندن به پدر در امر كشاورزي كرد تا سفره خالي خانواده به نان و روزي حلال زيور يابد. 

 

منوچهر مدت پنج سال در پايگاه مقاومت محل با عنوان بسيجي به اعتلاي فرهنگ بسيج پرداخت و در مراسم ملي و مذهبي از اعضاي فعال بسيج به شمار مي آمد. وي پرورده دامان مكتب تشيع و عاشق ائمه و ولايت بود و با پيروي از سيره رسول الله وقار را در حوادث و بلايا، تنعم را در قناعت، جوانمردي را در گذشت، ذلت را در دوستي حيات، لذت را در نوازش يتيم و تواضع را در هم نسبتي با فقر مي دانست. سرانجام كينه و بغض استكبار از امت محمدي، اين جوان رشيد و پاك نهاد را آماج گلوله هاي مزدوران از خدا بي خبر قرارداد و منوچهر با دنيايي آرزومندي در غربت شهادتگاه تاسوكي، خاك خونين دشت سيستان را حجله گاه آرزوهايش نمود و در بستر شهادت آرام گرفت.  

 

شهيد مهدي گرگ

 

بهاران 19 ارديبهشت 1363 بود كه مهدي ديده به جهان گشود. در روستاي حاجب حسن از توابع كلاله، در خانواده اي مذهبي و محب اهل بيت كه نداي تكبير فضاي خانه را معطر مي كرد. پدر مهدي فردي ديندار و كشاورزي ساده بود كه با كد يمين و عرق جبين شرافتمندانه روزگار مي گذراند و به بركت نوزاد از راه رسيده كه اولين فرزند خانواده نيز بود روحيه مضاعفي يافته بود. او با قدومش شادي و طراوت را به خانه آورد و مايه دلگرمي و شادماني خانواده و ديگر اقوام گرديد. مهدي در دامان خانواده اي پاك باليد و چون ديگر همسالانش به مدرسه رفت.او ضمن تحصيل در امر كشاورزي و كار منزل نيز به پدر و مادر كمك مي كرد. بسيار مؤدب، خوش اخلاق و متين بود و برخورد موقرانه اي با پدر و مادر و اقوام و همكلاسي هايش داشت به طوري كه زبانزد خاص و عام بود. به فرايض ديني بسيار اهميت مي داد. به موقع نمازش را مي خواند و در مراسم عزاداري آقا ابا عبدالله الحسين (ع) به طور فعال شركت مي نمود.

 

در تاريخ 15 آبان 1383 براي انجام خدمت مقدس سربازي كمر همت بست و مدت 16 ماه در نيروي انتظامي شهرستان ايرانشهر مشغول به خدمت گرديد. او در 20 اسفند 1384 براي ديدار اقوام مرخصي گرفت و به شهرستان زابل رفت و سرانجام در شب 25 اسفند 1384 كه عازم شهرستان كلاله بود. همراه كاروان نينوايي تاسوكي به شهادت، لبخند زد و طومار رؤياهايش را در پيچيده تا نامش در صحيفه عشق جاودانه شود و خون تابناكش شب چراغ نسل هايي باشد كه همواره به حسين (ع) اقتدا خواهند كرد.  

 

شهيد مهدي كيخا 

 

مهدي در 20 ارديبهشت سال 1364 در آغوش خانواده اي مذهبي و با تقوي در زاهدان پا به عرصه وجود نهاد. او آرام آرام در دامن پاك خانواده قد مي كشيد، در حالي كه عشق اهل بيت سرلوحه كارش بود. پدرش مرحوم حاج براتعلي كيخا افسر بازنشسته نيروي انتظامي و مادرش مدير بازنشسته آموزش و پرورش بود. او فرزند آخر خانواده اي است كه در طول عمر كوتاه خود داغ از دست دادن سه برادر و پدر و مادرش را به تلخي چشيده بود. وي تحصيلات خود را تا مقطع ديپلم فني و حرفه اي ادامه داد. مهدي داراي قلبي بسيار رئوف و مهربان بود و چنان جذابيتي داشت كه همگان شيفته رفتار و مرامش مي شدند. در جوانمردي و تواضع و ادب و متانت در بين آشنايان شهره مهرباني بود. در ايام عزاداري ابا عبدالله الحسين (ع) از هيچ تلاشي دريغ نمي كرد و عزادار واقعي آن حضرت بود. 

 

مهدي در همه امور زندگي دوش به دوش و همراه برادر شهيدش، صادق، حركت مي كرد و با دلي شكسته ناشي از كمبود پدر و مادر همواره پشتيبان صادق بود و در تمام مراحل خوش و ناخوش زندگي او را همراهي كرد.مهدي، در حالي كه قصد رفتن به خدمت مقدس سربازي را داشت، در سفري كه همراه برادرش به زابل رفته بود در بازگشت در كمين دشمني متعصب و جاهل افتاد و پس از اين كه به دفاع از صادق برخاسته بود مورد تير باران ستمگران شب پرست قرار گرفت. تا اين كه در نهايت پس از 11 روز تحمل جراحت در شب 28 صفر مصادف با رحلت پيامبر اكرم ‹‹ص›› و امام حسن مجتبي (ع) با بدني چاك چاك از خاكستان دنيا با افلاك پر كشيد و با دلي پر از اميد و آرزو، در جوار برادرش صادق و ديگر شهداي تاسوكي براي هميشه آرام گرفت. 

 

شهيد صادق كيخا 

 

صادق در شهريور ماه سال 1361 مصادف با سالروز شهادت امام جعفر صادق (ع) در زاهدان پا به عرصه وجود نهاد. خانه پدر، سرشار از عطر دعا و صلوات بود و شادي در دلهاي خانواده موج مي زد و بروبيايي بود. عشق و علاقه فراوان والدين به خاندان عصمت و طهارت موجب  شد تا نام صادق را براي او انتخاب نمايند. صادق آرام آرام تحت تربيت پدري مهربان و دل سوز و مادري از اهالي فرهنگ قد كشيد. سپس راهي دبستان شد و دوران ابتدايي و راهنمايي را در زاهدان به پايان رساند. هنوز هفده ساله نشده بود كه پدر چهره در نقاب خاك كشيد و مسؤوليت صادق دو چندان شد. دو سال پس از وفات پدر، مادر نيز به ديار باقي شتافت و صادق براي همشيه از نعمت وجود مادر هم محروم گشت. 

 

او به ناچار سرپرستي برادر و خواهرش را به عهده گرفت. فشار زندگي و كسب درآمد و معيشت، صادق را مجبور كرد از ادامه تحصيل صرف نظر نمايد. وي مشمول طرح معافيت كفالت شد و از خدمت سربازي معاف گرديد. در سال 1384 عقد زناشويي بست و بر آن بود كه پس از ايام محرم و صفر جشن عروسي اش را برگزار كند كه در حادثه دلخراش تاسوكي مورد آماج تيرها خفاشان خون آشام قرار گرفت و به خيل شهيدان پيوست. صادق، تعهد فراوان به فرايض مذهبي داشت و دوستدار خاندان عصمت و طهارت بود. او نيز چون ديگر تشنگان اهالي ولايت در مراسم مذهبي شركت مي كرد و در ايام محرم خصوصاً تاسوعاي حسني ميزبان چندين هيأت عزاداري در منزل خود بود. 

 

شهيد حميد كيخازاده 

 

فرزند كوير بود و آئينه دار آفتاب؛ مثل همه فرزندان اين ديار كه در طريق عاشقي از كوچه باغ هاي ولايت زهرايي مي گذرند او نيز در 13 بهمن 1367 در خانواده اي دلباخته ولايت و مذهب در زاهدان ولادت يافت و نام زيباي حميد را از پدر رونما گرفت. دوران ابتدايي را در دبستان شهيد صدوقي و امام جواد گذراند. در مدرسه راهنمايي شهيد رجائي، برگ و بار نوجواني گرفت و سپس در دبيرستان شهيد باهنر زاهدان به تحصيل پرداخت و از اعضاي فعال بسيج دبيرستان شد. سومين فرزند كانون گرم و مهرورز خانواده اش بود. بسيار با نشاط و شاداب. فضاي خانواده، او را نيز خون گرم و مهربان و عاشق اهل بيت بار آورده بود. ايام محرم، عاشورايي مي شد.

 

دلش را در هيأت شيفتگان جا مي گذاشت و به عشق مولايش حسين بن علي ‹‹ع›› به عزاداري و سينه زني مي پرداخت.  در ماه هاي آخر شهادت حال و هواي ديگري به او دست داده بود.  

 

در كنار جانماز مادر مي نشست و در حالي كه به رخسارش مي نگريست، به اصرار از او مي خواست برايش دعا كند. 

 

روز چهاردهم اسفند به مشاور تربيتي دبيرستان گفته بود: حميد جان فعلاً درهاي شهادت بسته است. اما حميد كه گويي در خلوت زيبايش به حقيقت شهادت رسيده بود با شناخت، از دبيرش خواسته بود تا حرف هايش را شوخي نپندارد. و بعد ادامه داده بود:" به همين زودي برآورده شدن خواسته ام به شما اثبات مي شود."

 

هنوز بيش از ده روز از اين ماجرا نگذشته بود كه در آخرين سفرش به سيستان، خودروي حامل او و دايي و همسر دايي اش توسط ايادي جهل و شرارت متوقف مي شود. اشرار با رؤيت كارت شناسايي سپاه پاسداران، دايي وي را با اسارت مي برند و حميد را به جرم داشتن كارت بسيج دانش آموزي در هاله اي از معصوميت و نجابت از دم شمشير سيراب و به لقاي يار مي رسانند تا از باغساران آرزومندي براي هميشه عطر شهادت در كوچه هاي جان عاشقش بپيچد و مشام نينواييان تاريخ را معطر سازد. 

 

شهيد مجتبي كيخايي 

 

26 اسفند 1368 در خانه ابراهيم كيخائي جهان تيغ در شهر زابل فرزندي پا به عرصه وجود گذارد كه پدر، او را مجتبي نام نهاد. مجتبي چون ديگر همسالان در هفت سالگي به مدرسه رفت و در دبستان و مدرسه راهنمايي پاسدار شهرستان زابل به تحصيل پرداخت. آن گاه تا مقطع دوم دبيرستان در هنرستان كشاورزي شهيد ارباب رشيد زابل مشغول به درس بود كه مرغ خوش الحان شهادت بر بام بلند آرزوهايش به نغمه خواني نشست و او را بر سدره فيض الهي آشيانه داد. مجتبي در خانواده اي باليده بود كه چون ديگر خانواده هاي اصيل سيستان، عشق به ولايت و اهل بيت عليهم السلام را با خون خويش در آميخته داشتند و ولايت را از افق تأييدات خداوندي مي نگريستند. بنابراين مسلم بود كه خميره وجود اين نوجوان را نيز به شبنم عشق آل الله تر نموده باشند تا در راست كرداري و راستگويي و پيروي از سيره نبوي و ائمه معصوم نمونه باشد. 

 

عشق به عاشورائيان چنان در جان كوچك مجتبي رسوخ كرده بود كه بيشتر اوقات را در فضاهاي مذهبي مي گذراند و در مراسم عزاداري حضرت اباعبدالله الحسين (ع) وجودش را وقف مساجد و حسينيه ها نموده بود. از سنين كودكي تمام ماه رمضان را به روزه و دعا و ذكر فضيلت هاي اين ماه انسان ساز مي گذراند. او با وجود اين كه چهارمين فرزند خانواده بود اما خريد خانه و مددرساني به پدر و مادر و حتي آشنايان و همسايگان دور و نزديك بر شانه هاي نازك اين ادب آموخته مكتب حسيني بود. او جوششي در آميخته با همت و اراده و پشتكار داشت. گويي كه همه تلاش وي بر آن بود كه باغسار اين تلاش و اراده، برگ و بار دهد تا بتواند در سايه اش به آرامي بيارامد. عاقبت نيز بدان هنگام كه با دوست نوجوان شهيدش، جابر قويدل، عازم زاهدان بود در منطقه دشت تاسوكي در آغوش مرگي سرخ كه عطر شهادت و رسيدن به لقاء الله را در فضا مي پراكند غنود و در حالي كه پيكرش از زخم تيرهاي عناصر جهل و استكبار چاك چاك بود آخرين تبسم مهربان اش را بر دشت هاي سوخته سيستان پاشيد و به ديار جانان رفت. 

 

شهيد جابر قويدل 

 

جابر، جوان ترين شهيد كربلاي تاسوكي سيستان است كه سيماي معصوم، لبخند ملايم و نگاه نجيبانه اش او را به بره آهوان ره گم كرده مادر از دست داده، مانند مي كند. او كه در بستر استضعاف زاده شده و به روي رنج آغوش گشوده بود، در گاهواره محروميت باليدن گرفت. از ناكامي ها و ناروائي ها شيوه راه رفتن آموخت و الفباي كلام را با حروف صبوري و شكيب فرا گرفت و بر زبان اندوه آورد. جابر، شهيد پانزده ساله بي گناه و عصمت آلوده ولايت خانه سيستان كه دوم آذر سال 1369 را بر پيشاني ولادت خويش دارد زاده نامرادي و نداري بود اما درشت خويي روزگار نيز نتوانسته بود لبخند مهربانش را كم رنگ سازد. در خردسالي از بوييدن گل رخسار پدر و مادر محروم ماند و آن دو ياور خويش را از داد اما آن قدر اندوه فقر بر آستان خانه كاهگلي و كوچه او دق الباب كرده و طعم تلخ تنهايي و نداري را چشيده بود كه ناچار شد در سنين نوجواني ترك درس و مدرسه و بازي كند و به خاطر تأمين معاش خواهر و برادر خردسالش، دست هاي كوچك و لرزانش را به كارگري و شاگردي مغازه عادت دهد تا سفره يتيمانه اش بي نان و نوا نماند و آن دو امانت پدر و مادر، آسوده بال راهي مدرسه شوند. 

 

بدين سبب به كارگري رفت و دستمزد ناچيزش را به پاي كيف و كفش و راهي مدرسه شوند. بدين سبب به كارگري رفت و دستمزد ناچيزش را به پاي كيف و كفش و نان و غذاي دو بازمانده خانواده ريخت. در آن شب زخم آلود كه آسمان بغض سنگينش را در گلو فشرده داشت، جابر به بوي بهاران و به شوق خريد لباس شب عيد، با دنيايي اميد و آرزو، احساس بزرگي مي كرد همراه با نديم هميشگي اش شهيد مجتبي كيخايي عازم زاهدان شد تا نوروز خواهر و برادرش را با لبخند شادي و اميد به فردا پيوند زند. اما دريغا كه آن خفاشان شب پرست در كمين كاروان عاشورا بودند و هنوز تبسم اميدوارانه جابر در حيرت نگاه تب آلودش رنگ نباخته بود كه آرزوي خريد لباس شب عيد و رخت نوروزي را معصومانه در كفن رؤياهايش پيچيده و لباس زيباي شهادت را به تيرباران مزدوران سنگدل بر قامت كوچك و تبدارش دوخت. 

 

شهيد محسن ذوالفقاري 

 

محسن در نوروزان سال 1364 در خانواده اي متدين و دوست دار انقلاب در شهرستان زاهدان متولد شد. به جهت ارادت به آستان مطهر اهل بيت نام او را محسن گذاردند. محسن مقاطع ابتدايي و راهنمايي را با موفقيت پشت سر گذاشت. ذوق هنري محسن، وي را وادار نمود تا دوران متوسط را در هنرستان شهيد بهشتي سپري نمايد و سپس به منظور ادامه تحصيل وارد آموزشكده فني شماره دو زاهدان شود.تحصيل در دانشكده مانع از فعاليت هاي اجتماعي او نگرديد و ضمن دانش اندوزي به فعاليت هاي ديگري همچون خطاطي و خبر نگاري دست زد و عضو باشگاه خبرنگاران جوان شد تا راوي غم و شادي مردم محروم استان باشد. محسن از نيروهاي فعال بسيج بود و بسيج را بازوي توانايي براي دفاع از انقلاب و اسلام مي دانست. او كه در 25 اسفند ماه سال 1384 براي تهيه خبر از يادواره شهيدان دولتي و روايت حديث ياران سفر كرده به زابل عزيمت كرده بود در بازگشت در محل تاسوكي به دست اشرار سنگدل و جنايتكار شربت شهادت نوشيد و نداي دوست را لبيك گفت. 

 

مادر شهيد مي گويد: محسن فوق العاده متين، خوش رو و با گذشت بود. با توجه به اين كه من 4 فرزند پسر دارم ولي محسن با همه متفاوت و ارادت خاصي به خاندان عصمت و طهارت خصوصاً حضرت حجه ابن الحسن العسكري (عج) داشت.

 

پدر شهيد مي گويد: انگار محسن از شهادت خود باخبر بود. چند روز مانده به سفرش مقداري تخم گل به مادرش مي دهد و مي گويد نگه دارند كه بعد از سفرش در محل باشگاه خبرنگاران جوان بكارند. قبل از سفر، مادرش درخواست كرد نرود. با تبسمي دلنشين گفت كه "مادر! سفر من يك سفر حياتي و زيارتي ‹ زيارت شهدا› است. مي روم و بر مي گردم" او با اين جملات نگراني مادر را كمتر كرد. هنگامي كه وسط حياط رسيد در گوش خواهرش حرفهايي را زمزمه كرد كه بعد معلوم شد گفته بود من ميروم و بر نمي گردم و شهيد  مي شوم.      

 

هنوز سالي بيش از اقامتش در زاهدان نگذشته بود كه به سنت اهل تقوا ازدواج نود تا دينداري اش پايدار بماند و پاي جواني او به بيراه نلغزد كه ثمره اين ازدواج زود هنگام اما نيكو، دو فرزند پسر و
يك دختر مي باشد. چند سال بعد، غم غربت، مهدي را از زاهدان به مشهد روانه كرد تا بار ديگر به امام همامش سلام گويد و در جوارش بياسايد.  



http://www.abna.ir/data.asp?lang=1&id=181321

 

نظر
افزودن جدید جستجو
نوشتن نظر
نام:
ایمیل:
 
آدرس سایت:
عنوان:
UBBCode:
[b] [i] [u] [url] [quote] [code] [img] 
 
:D:):(:0:shock::confused:8):lol::x:P:oops::cry:
:evil::twisted::roll::wink::!::?::idea::arrow:
لطفا کد آنتی اسپم نمایش داده شده در تصویر را وارد کنید.

کامپوننت نظرات بر مطالب، جوملا فارسی توسعه و پشتیبانی توسط گروه نرم افزاری جوملا - http://www.joomla.ir"

آخرین بروز رسانی مطلب در شنبه ، 22 اسفند 1388 ، 04:21
 

دانشنامه شهید و شهادت

مهمان آسمانی

No images

ساعت

آمار بازدید کنندگان

mod_vvisit_countermod_vvisit_countermod_vvisit_countermod_vvisit_countermod_vvisit_countermod_vvisit_counter
mod_vvisit_counterامروز25
mod_vvisit_counterدیروز52
mod_vvisit_counterاین هفته77
mod_vvisit_counterاین ماه301
mod_vvisit_counterکل بازدیدها5149